تبليغاتX
سلطان معرفت
سلطان معرفت
صفحه نخست
ایمیل مدیر
سلطان معرفت

 

 

نوشته شده توسط معرفت در سه شنبه چهارم تیر 1387
لينك مطلب

 

خدا خر را آفريد و به او گفت:

تو بار خواهي برد، از زماني که تابش آفتاب آغاز مي شود تا زماني که تاريکي شب سر مي رسد. و همواره بر پشت تو باري سنگين خواهد بود. و تو علف خواهي خورد و از عقل بي بهره خواهي بود و پنجاه سال عمر خواهي کرد.

خر به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! من مي خواهم خر باشم، اما پنجاه سال براي خري همچون من عمري طولاني است. پس کاري کن فقط بيست سال زندگي کنم و خداوند آرزوي خر را برآورده کرد.

خدا سگ را آفريد و به او گفت:

تو نگهبان خانه انسان خواهي بود و بهترين دوست و وفادارترين يار انسان خواهي شد. تو غذايي را که به تو مي دهند خواهي خورد و سي سال زندگي خواهي کرد.

سگ به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! سي سال زندگي عمري طولاني است. کاري کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوي سگ را برآورد.

خدا ميمون را آفريد و به او گفت:

تو از اين سو به آن سو و از اين شاخه به آن شاخه خواهي پريد و براي سرگرم کردن ديگران کارهاي جالب انجام خواهي داد و بيست سال عمر خواهي کرد.

ميمون به خداوند پاسخ داد:

بيست سال عمري طولاني است، من مي خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوي ميمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفريد و به او گفت:

تو انسان هستي. تنها مخلوق هوشمند روي تمام زمين. تو مي تواني از هوش خودت استفاده کني و سروري همه موجودات را برعهده بگيري و بر تمام جهان تسلط داشته باشي. و تو بيست سال عمر خواهي کرد.

انسان گفت:

سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بيست سال مدت کمي براي زندگي است. آن سي سالي که خر نخواست، آن پانزده سالي که سگ نخواست و آن ده سالي که ميمون نخواست زندگي کند، به من بده. و خداوند آرزوي انسان را برآورده کرد.

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بيست سال مثل انسان زندگي مي کند!

و پس از آن، ازدواج مي کند و سي سال مثل خر کار مي کند مثل خر زندگي مي کند، و مثل خر بار مي برد!

و پس از اينکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه اي که در آن زندگي مي کند، نگهباني مي دهد و هرچه به او بدهند مي خورد!

و وقتي پير شد، ده سال مثل ميمون زندگي مي کند؛ از خانه اين پسرش به خانه آن دخترش مي رود و سعي مي کند مثل ميمون نوه هايش را سرگرم کند!

و اين بود همان زندگي که انسان از خدا خواست!

نوشته شده توسط معرفت در یکشنبه دوم تیر 1387
لينك مطلب

 http://www.dostan0000.blogfa.com

 

  شهادت دخت نبی اکرم و همسر ولایت فاطمه  طاهره صدیقه کبری  زهرای اطهر بر تمام مسلمانان جهان تسلیت باد

نوشته شده توسط معرفت در جمعه هفدهم خرداد 1387
لينك مطلب

 

در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچه بچه ها قرار میگیرد.روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبه خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی مبکرد.او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی  که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند را از خود نمیرانی؟؟

با خنده گفت: ((مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟)). جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد.... دوباره از او پرسیدم: قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای را برایم تعریف کن.! لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.با آستین لباسش آبی که از دهانش شر کرده بود را پاک کرد و گفت:((قشنگترین چیزی را که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.پرسیدم:چرا به نظر تو زشت بود؟مگر مراسم خاک سپاری بدون گریه هم میشود؟جواب داد:((مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟))

و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است یا مردم شهر ما دیوانه اند که او را دیوانه می پندارند؟؟............

 

 

یادمان باشد ازامروز خطایی نکنیم

گرچه در خود شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر پایی نکنیم

 

 

نوشته شده توسط معرفت در شنبه یازدهم خرداد 1387
لينك مطلب

 

بزن بر زنگ تنهايی                بيـا بر آستان از نو

كه زخم از ريشه می سوزد     نمك از اين و آن از نو


دوباره خانه بر پا كن               خدا در قبله تنها شد

تبر بر دوش پيدا شو               خدايان پاسبان از نو
 

بيا بر عرشه توحيد                  فلك را باز جاری كن

كه نوح از پا بيفتادست             زمين و آسمان از نو
 

عصا و دست بيضا كو               كسی در طور بيدار است

زمين را مار بلعيده                   كمند ساحران از نو


زمان در بند تثليث است           خدا را تكه می خوانند

مسيحا جامه بر تن كن             صليب از جانيان از نو


حضورت را هويدا كن                پريشان موی و بی پرده

كجا هستی و خاموشی           نگاه از من ! نگاه از تو ؟!

 

 

نوشته شده توسط معرفت در شنبه یازدهم خرداد 1387
لينك مطلب

 

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است .

استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .

استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .

در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند
.

نوشته شده توسط معرفت در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

نوشته شده توسط معرفت در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
لينك مطلب

چرا کلمنته سرمربی تیم ملی نشد

همانطور که همه شما دوستان عزیز در جریان هستید فوتبال ما در طی یکسال گذشته دچار حوادث عجیب و غریبی بود.ماشالله !! امروز تصمیم گرفتم یه بررسی کارشناسانه درباره این حوادث اخیر در فوتبال کشور داشته باشم تا بدونید در پشت پرده چه خبره :

در ابتدا می پردازیم به شرح اتفاقاتی که برای فوتبال کشورمون افتاد و به عبارتی شروع ماجرا رو بررسی میکنیم :

نام فیلم:علی آبادی گلدان را بر سر دادکان میشکند!
مکان:فدراسیون فوتبال
زمان:چند وقت پیش (تقریباً یکسال و اندی پیش)

-شنبه!؟
-ها چارشنبه؟
-تو اینجا چکا میکنی؟
-دارم پله های فدراسیون را طی میکشم.
-شنبه تو از جون فوتبال چه می خوای؟چرا اینقد نیرنگ میکنی؟
- دوست می دارم....آخ ول کن قلوه قلوه قلوه!

و این چنین بود که دادکان رو از فدراسیون بیرون انداختن و ایشون هم رفت پیش مادر شکوه شکایت کرد و مادر شکوه هم به چهارشنبه گفت چون توی کار شنبه دخالت کردی پس بهت 3 ماه فرصت میدم تا بری یه جای دیگه خونه پیدا کنی وگرنه تعلیق میشی!
اینجا بود که چهارشنبه به شدت دنبال دکمه ی «غلط کردم» می گشت! و خلاصه یه کمیته انتقالی تشکیل شد و چند تا فرصت شغلی برای چند تا از جوانان بیکار مملکت(حدود 6 نفر) بوجود اومد و اونا هم یه اساسنامه ای رو تدوین کردند در حد زندگی!از جمله:
- رییس فدراسیون باید قورمه سبزی دوست داشته باشه.
- رییس فدراسیون باید هر جمعه ، ناهار خونه مادر خانومش اینا مهمون باشه
و ...

اما از اونجایی که همه شما اطلاع دارید همیشه همه ما عادت داریم در انجام کارهامون به بن بست بخوریم و باید برای هم مشکل درست کنیم،بنابراین این قضیه هم مستثنی نبود و یه دفعه همه چی خر تو خر شد و همه با هم دعواشون شد کمیته انتقالی و سازمان تربیت بدنی و .... با هم مشکل پیدا کردند و تنها چیزی که اینا حواسشون بش نبود غرور ملی مردمی بود که داشت جریحه دار میشد....
خلاصه تا اینا این وسط داشتند دعوا می کردند و حواسشون نبود امیر قلعه نویی هم یواشکی اومد و تیم ملی رو برد جام ملت ها و قویترین تیم ملی تاریخ فوتبال ایران رو به مقام شامخ هیچی رسوند.متشکریم!

تیم ملی که گند زد این دفعه همه اون کسایی که داشتند دعوا می کردند متوجه کله کم مو و قد کوتاه امیر قلعه نویی افتادند و از اونجایی که امیر خان قلعه نویی از همه دیوار ها کوتاهتره ،همه ریختن رو سرش حسابی از خجالتش دراومدند!
به هر حال بعد از جلسات متعدد و غیر متعدد یه چیزی بوجود اومد که بش میگیم اساسنامه.و طبق این اساسنامه تنها کسی که دارای صلاحیت کاندیدا شدن برای انتخابات ریاست فدراسیون فوتبال بود جناب آقای سپ خان بلاتر بود!
بعدش گفتند بیاید نام نویسی کنید برای انتخابات.ده تا دوازده نفر ثبت نام کردند.این وسط علی آبادی هم گفت منم میخوام منم میخوام! یالا زود باشید اسم من رو هم بنویسید...میگم که اینجا ایرانه شما باورتون نمیشه....این حرکت علی آبادی مثل این بود که رییس جمهور بگه خودم میخوام وزیر هم بشم.
آره خلاصه ایشون اعلام کرد میخوام کاندید بشم.بعد از این واقعه از اون 12 نفر کاندید، سه تاشون ناپدید شدند!دو تاشون جاسوس شناخته شدند.چهارتاشون رد صلاحیت شدند و سه تاشون هم بنا به دلایل نامعلومی و بسیار بسیار اتفاقی! ماشینشون تو راه تصادف کرد و نتونستند خودشون رو به محل ثبت نام برسونند.خلاصه فقط علی آبادی موند!
هر چی به علی آبادی گفتند بابا نکن .این کار خزه.ضایعست.خیلی تابلوه.اسکول بازی در نیار.بی خیال شو.همین تربیت بدنی به این خوبی مگه چشه که میخوای بری فوتبال رو هم خراب کنی؟ نخیر....به خرجش نرفت. تا اینکه جناب رییس جمهور شخصاً وارد معرکه شدند و جهت جلوگیری از بوجود اومدن یک افتضاح ملی به آقای علی آبادی دستور دادند که بکشه کنار.
بعدش یه انتخابات تشریفاتی تشکیل شد و طبق پیش بینی 80 میلیون ایرانی ،علی کفاشیان شد رییس فوتبال ایران.

*****

نوبت رسید به انتخاب سرمربی تیم ملی:
با 7-8 تا مربی مطرح دنیا صحبت کردند.یکی گفت بچه ام مریضه.یکی گفت تو دستشویی گیر کردم نمی تونم بیام.یکی گفت من پسرشم،پدر جان دو ماهه فوت شدند.یکی گفت [...] و [...].یکی موبایلش خاموش بود و یکی هم گفت اشتباه تماس گرفتید و اینا.خلاصه مربی نبود که توی دنیا باشه و اینا بش زنگ نزده باشن و پیشنهاد مربیگری تیم ملی رو بش نداده باشند.به هر کی که گفتند یه بامبولی درآورد تا نیاد.این وسط یه پیرمردی پیدا شد که آدم خوبی بود و یه کم هم خجالتی بود.اسمش خاویر کلمنته بود.به ایشون هم پیشنهاد دادند.خاویر قصه ما از انجایی که خیلی حجب و حیا داشت روش نشد بگه نه نمیام.واسه همین نشست و یه نقشه کشید و با خودش گفت چند تا شرط سنگین میذارم تا خودشون پشیمون بشن:

نام فیلم: من نمی خواهم مربی تیم ملی ایران بشوم
بازیگران:خاویر کلمنته و علی کفاشیان و ملت ایران(در نقش هویج پلاسیده!)
نکته:فیلم اصلی به زبان اسپانیایی بود ما دوبله اش کردیم و یه سری جاهاشم به روش صدا و سیما سانسور کردیم .
درینگ درینگ(صدای زنگ تلفن)
= با منزل خاویر کلمنته تماس گرفته اید .من ، جسیکا دخترشونم. بفرمایید چه امری دارید؟
- سلام ملیکم!من رییس فدراسیون فوتبال ایرانم.خوب هستید جاسم آقا!؟!؟! میشه بابا رو صدا کنید؟
= بله چشم
+ بفرمایید من خاویر کلمنته هستم .شما باید آقای کفاشیان باشید درسته؟
-آره ! خودمم.مخلصیم.حاجی دمت گرم میای اینور مربی تیم ملی ما بشی؟
+ هان؟جان؟اممممم ....چیزه....یعنی...اممممم .والله چی بگم.....
-بابا ای ول. دمت قیژ.سالاری به مولا!پس قرارداد و ریدیفش کنم داش خاویر جون؟
+آخه چیزه...آهان من سالی 20 میلیون دلار حقوق میخوام ها
-باشه حاجی حله.دیگه چی میخوای؟
+ا ِ....جدی؟قبول کردی؟ببین من اونقدا هم آش دهن سوز نیستم ها...اوکی باشه.شنیدم فرمانیه هواش خیلی ردیفه.یه ویلای توپ 2000 متری و یه ماشی ناناز میخوام ها
_ همین؟این که چیزی نیست خاویر جون.باشه حاجی حله.می خوای ماشینت لیموزین باشه؟
+ وای خدای من!عجب سیریشیه ها!
- چیزی گفتی خاویر جون؟
= نه نه نه اممممم گفتم چقدر تو جیگری کفاش جون.میگم هر شب هم باید شام منو از رستوران بیارند.بعدشم باید پلی استیشن با آخرین ورژن بازی Pro Evelution Soccer رو بم بدید .هر روز عصر هم باید منو ببری پارک ملت گردش ها.شبا هم باید قول بدی قبل از خواب منو ببوسی.در ضمن خرسم رو هم با خودم میارم تهران.باشه؟
-باشه گلم؟اینا که چیزی نیست .تو بگو جون.باور کن 80 میلیون ایرونی دو دستی تقدیمت میکنن!
= ای وای چقدر شما خوبید!خوب پس حالا که این جوره من اصلاً نمیام ایران.همین جا میمونم.شما سالی 20 میلیون دلار بم بدید دیگه!
-هو هو هو.پر رو شدیا!میدم برو بکس حالتو بگیرن برو بابا اصلاً نمی خوایمت خودمون یه مربی دیگه انتخاب میکنیم!میخوای اصلاً هر وقت رفتی دست شویی منم بیام بشورمت!؟!؟! ایکبیری!

و اینگونه بود که خاویر هم به ایران نیامد .قصه ما به سر رسید کلاغهبه خونش نرسید.ما از این داستان نتیجه میگیریم که......
درینگ درینگ.....موبایلم زنگ میزنه بذارید برش دارم ببینم کیه بعد میام ادامه مطلبو می نویسم.همیجا وایسید ها جایی نرید تا برگردم...

درینگ درینگ
من:بله بفرمایید
-سلام ...... جون.چطوری رییس؟
من:مرسی ممنون.شما؟
-ای بابا چطور نشناختی؟بابا جان ، علی هستم.
من:کدوم علی؟
- علی کفاشیان دیگه رییس فدراسیون فوتبال
من:اه سلام آقای کفاشیان .چطورید شما.منو از کجا میشناسید؟
- ای بابا اختیار داری عزیزم.کیه که تو رو نشناسه .ماشالله خوشگل و خوشتیپ و معروف و بامزه!راستش یه عرض کوچولو داشتم
من:مرسی شما لطف دارد.بفرمایید امرتون چیه؟
-راستش می خوام یه درخواستی ازت کنم .ولی توروخدا یه وقت ناراحت نشی ها . فکر بد هم نکنی.اگه نخواستی قبول کنی راحت بم بگو.
من:نه این چه حرفیه .شما هر چی بگید من دربست مخلصم
-راستش روم نمیشه بگم...آخه میدونی چیه...یعنی گلاب به روت...با عرض شرمندگی....م..م...می....میشه ...میشه تو مربی تیم ملی بشی؟!؟!؟!میدونم الان فکر میکنی دارم بهت فحش میدم ولی باور کن دیگه کسی نمونده که بهش پیشنهاد نداده باشیم.همه مربی های مطرح دنیا به غیر از تو درخواستمون رو رد کردن!
من :والله چی بگم ...بحث ملی که میاد وسط مگه میشه گفت نه؟
..............................................
نوشته شده توسط معرفت در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
لينك مطلب

 
نوشته شده توسط معرفت در دوشنبه هفدهم دی 1386
لينك مطلب

 

 

      یا مهدی عجل الی ظهورک

 

 

 

زاشک دیده نوشتم هزار نامه برایت

 

مگر که نامه بیچارگان جواب ندارد

 

 

 

درافسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید


فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند


و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند


یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن


فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده


سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده


ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم


فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند


در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد


در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان


راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده


زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب


و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید .

 

 

 

نوشته شده توسط معرفت در جمعه هفتم دی 1386
لينك مطلب


  • منوی سایت
  • صفحه نخست
  • پست الکترونيک
  • خانگي سازی
  • ذخيره كردن صفحه
  • اضافه به علاقه منديها

  • درباره وبلاگ
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

  • آمارسایت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati

    بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس




    کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

    All Rights Reserved 2008-2010 © by maerefat20.blogfa.com

    Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM